محمد بن حسين رازي

33

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

شبى در خواب ، شخصى [ 574 پ ] ديدم كه مرا برگرفت و در جوى انداخت كه در آنجا آب بود اسفيد مانند شير و شيرين‌تر از عسل و بويش از زعفران خوشتر . گفت : ازين آب بسيار بخور تا شير زيادت شود . من از آن آب بسيار بخوردم . گفت : زيادت كن ، زيادت كردم تا سير شدم . گفت : مرا مىشناسى گفتم : نه . گفت : من آن حمد و ثناء توام كه تو مىكردى در سراء و ضراء در همه حالى . به بطحاء مكه رو كه ترا آنجا روزى هست ، از آنجا به نورى روشن بازگردى . اين حال پنهان‌دار تا توانى . پس دست بر سينهء من زد ، گفت : برو كه خداى تعالى روزى تو فراخ كناد و شيرت روانه باد . گفت : از خواب بيدار شدم و من نيكوتر از جملهء زنان بنى سعد بودم ، نمىتوانستم كه پستانها برگيرم از كثرت شير كه از پستان من مىچكيد ، مثل آنكه آب از مشك چكد . و جملهء بنى سعد در سختى بودند و قحط ، شكمها به پشت وادوسيده ، از گرسنگى لونها متغير شده . از هر خانه ناله مىشنيدم چنان كه بيماران از سختى گرسنگى ، چون بگريستندى اشك بيرون نيامدى از خشكى . نه در كوهها نبات بود و نه بر درختان برگ ، نزديك بود كه عرب هلاك شوند ، زنان بنى سعد گرد من درآمدند عجب مانده از حال و قوت من ، ميگفتند : اى دختر ابو ذويب ترا حالى هست كه بامداد آمد و تو به دختران ملوك ميمانى ، و لون تو نزديك از آن ما بتر بود و قوت تو كمتر . من هيچ نمىگفتم . و حال پنهان مىداشتم . پس روزى به بطحاء مكه رفتم به طلب گياه ، منادى شنيدم كه ندا مىكرد بدانى كه خداى تعالى حرام كرد درين سال بر زنان مشرق و مغرب كه دختران زايند از بهر مولودى كه در قريش به وجود خواهد آمدن كه آفتاب روز و ماهتاب شب باشد ، خنك آن پستان را كه شير وى دهد . بشتابيد اى زنان سعد ! گفت : چون زنان بنى سعد آواز منادى شنيدند ، ترك طلب نبات و گياه كردند و قصد مكه كردند و من نيز قصد مكه كردم ، بر درازگوشى از آن خود نشسته بودم از لاغرى و بىعلفى استخوانهاى او ظاهر بود . شوهر مرا گفت : بشتاب . گفت : درازگوش